وقتی مدیر شدم، فکر میکردم باید همیشه جواب داشته باشم.
باید محکم باشم. باید همهچیز رو بدونم.
اولین اشتباهم؟ جلسهای بود که با قاطعیت درباره چیزی حرف زدم که درست نمیفهمیدم.
تیمم سکوت کرد. نه مخالفت، نه تأیید. فقط سکوت.
چند روز بعد فهمیدم اشتباه کردم.
نه فقط در تصمیمگیری، بلکه در تصورم از «قدرت».
اون روز یاد گرفتم که سکوت تیم، خطرناکتر از مخالفتشه.
و اینکه گاهی نگفتن «نمیدونم»، بیشتر از هر چیزی به تیم آسیب میزنه.
از اون روز به بعد، سعی کردم کمتر حرف بزنم.
بیشتر گوش بدم. بیشتر بپرسم.
و تازه اون موقع بود که رهبر واقعی شدم… نه فقط یک مدیر.