منحنی دوم در تفکر مدیریت نیاز است که این ابهام ها را کنار زند و مدل نوینی پدید آورد. نخستین ابهام همان پرسش آشنای قدیمی است؛ تفاوت مدیریت و رهبری در چیست؟ شاید مدیریت چسب مایعی است که جامعه و سازمانها را در کنار هم نگه میدارد، اما رهبری تعیین میکند آنها به کجا بروند و مطمئن میشود در این راه همراه و مراقبی دارند. «وارن بنیس» میگفت: «مدیران کار را درست انجام میدهند و رهبران کار درست را انجام میدهند».
میل دارم تمایز دیگری را بر آن بیفزایم: مدیریت واژهای است که ما به درستی برای سازماندهی چیزها و نظامها به کار میبریم و رهبری واژهای است که باید وقت اشاره به انسانها، به کار بریم. اگر به این نکته بیندیشیم، میبینیم سازمانهایی که در آنها افراد تنها منبع اصلی یا تنها منبع بودهاند، مانند دانشگاهها و مجموعههای حرفهای، معمولا واژههایی مثل رئیس و رئیس دانشکده برای پستهای بالا به کار میرود (Principal, Dean, Partner of Professor). اما در همان نهادها برای عرصههایی چون تهیه غذا، حمل و نقل، تسهیلات و . . . که در آن خود نظام، عنصر کلیدی است از واژه مدیر استفاده میشود.
در این مورد واژههایی که به کار میبریم شیوه تفکر ما را شکل میدهند. زبان مدیریت متعلق به مهندسی است. افراد را منابعی میداند که باید به کار گرفته شوند و سازمان را به منزله ماشینی که باید تنظیم، کنترل و هدایت شود. با این همه هیچ کس دوست ندارد فکر کند اداره میشود. اما مردم وقتی هدایت شوند (نه مدیریت)، به ندرت احساس میکنند که شأنشان نادیده گرفته شده است. علت آن است که رهبری انسان را موجودی میداند که برای خود تفکر دارد و باید به او رغبت و انگیزه داد، الهام بخشید و سخنان شیرین گفت. رهبری از چشم انداز، ماموریت و عشق به کار میگوید؛ مدیریت از اهداف، کنترل و کارایی. مدیریت بر قدرت ناشی از پست سازمانی و اقتدارِ برگرفته از مقام متکی است، رهبری اقتداری است که افراد مرتبط با آن کار به فرد میدهند.
سازمانها به هر دو نیاز دارند، اما هر کدام در جای درست خود.